تبليغاتX
یه نخ هندوراس با یه فنجون اسپرسو دوبل!
داستان: پلان 5 روزه اقامت و تفریح

فیلم برداری: ندارد

نور: طبیعی

صدا: بدون ادیت

فقط یکبار میگیریم! تکرار نداریم پس سعی کنید بهترین بازی رو بدید (قبل از شروع پلان)

شخصیت ها:

1. پسر شاد و حساس

نقش مکمل: خانم مسن، آقای مسن

دیالوگ خاص:

پسر به دوستش: پات درد میکنه بیا کفش منو بپوش

خانم مسن: شوخی نکن! (اخم و حالت صورت کاملا جدی)

پسر شاد و حساس: سکوت/ عصبانیت/ ادامه دیالوگ با دوستش

2. مرد مسن

نقش مکمل: همه

در تمامی تصاویر در پس زمینه در حال کار کردن (عمدتا تمیز کردن)

دیالوگ خاص: غذاتو/نون‌تو/مست‌ات ... رو بخور

3. زن میان سال

مکمل نقش ها

در تمامی اپیزودها خنده، آرامش و مهربانی

4. دختر جوان

نقش مکمل پسر شاد و حساس

دیالوگ خاص: موضوعات مرتبط با مهارت یادگیری

5. دختر خیلی جوان

نقش مکمل: پسر جدید

دیالوگ خاص: ندارد

در زمینه داستان متولی اشاعه عشق و رومانس

6. پسر خیلی جوان

نقش مکمل: موزیک

دیالوگ خاص: دیالوگ‌های اعتراضی/ مسئول فیلم

نیاز بالا به توجه اطرافیان/ استفاده از ابزارهای نامناسب جلب توجه

بیشترین تعامل با زن مسن 

7. پسر جدید

نقش مکمل: دختر خیلی جوان

دیالوگ خاص: 45 کیلو شدم/ سالاد نمبخورم رژیم‌ام

بیشترین تعامل با دختر بسیار جوان

مورد التفات خاص همه نقش‌ها

سر سکانس تعمیرات اثاث منزلی از ناحیه شصت مصدوم شد (کادر فیلم‌برداری و صحنه بیمه هستند)

8. نقش های کوتاه:

پدر و مادر پسر خیلی جوان

دیالوگ خاص: ندارند/ عموم دیالوگ‌ها عمومی 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 0 قبل از ظهر  توسط علی 

مزخرف تکراری نداریم

تکرار اراجیف هم نداریم

"سال خوبی باشه"

"شاد بشی"

....

اینها خوبه

اما جدای از همه ی این حرفا 91 برای من معنا و مفهومی فراتر از کلیشه‌های هر ساله داره

البته شاید متهم به کلیشه‌ی جدیدی بشم که فراتر از کلیشه‌های قبلی باشه و نو بودنش من رو به تفاوتش قانع کرده باشه

91 هم یه نقطه عطف برای دنیا است هم برای من!

سوالات بی جواب و جوابهای احمقانه‌ای که بدنبال سوالات سرگردون میگردن و میگردن تا سال هم بگرده و گردش سال رو جشن بگیریم و یادمون بره که سوالات و جوابها هم میگردن و به هم نمیرسن

هر نوروز پر از ابهام خوشایند و آینده‌ی روشن بوده برای من

امسال هم همینه اما با کیفیتی متفاوت و سطحی بالاتر

سال نو مبارک

شاد باشید

خوش باشید:)


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 1 بعد از ظهر  توسط علی 

قرار بود 6 راه بیافتیم

شد 6:40

آژانس دیر اومد

دیگه داشتم کلافه میشدم

پیاده شدم تاکسی بگیرم که دیدم اومد.. یه پسرک جوون خونسرد!

راه افتادیم

40 دقیقه بعد تو کوچه پیاده شدیم

من غصه میخوردم که چطوری باید جعبه گل رو بلند کنم

خلاصه رفتیم تو

ماچ موچ ماچ موچ

سلام علیک

تعارف

خوشامد..

همه نشستن و حرف ها شروع شد

با ربط و بیربط

همه سعی میکردن مجلس بی صدا نشه

پذیرایی پشت پذیرایی

بابا شروع کرد

اول منو له کرد

بعد از خنده‌ی جمع و لابلای سروصدا اومد درست اش کنه که دیگه جاش نبود!

تعارف

تعارف

میوه و شیرینی 

شیرینی دور گردونده شد

نوبت رسید به انگشتر

دوربین ها آماده شد

چیلیک چیلیک عکس و صلوات نصفه و دست زدن ممتد

عکس های دو نفره با بابا

دو تا عکس جمعی

همه نشستن

باز پذیرایی و حرف و داستان

تا دعوت به شام

سفره رنگین

غذاها عالی

بابا نشست و شروع کرد

باقی هم کم کم همین کار رو کردن

صداها به سروصدای قاشق و چنگال تغییر کرد

شام تموم شد

دور هم نشستیم

چایی

میوه 

شیرینی

داستان و گپ و گفت

حاضر شدیم

بابا پاشد، ما هم

خداحافظی

آرزوی خوشبختی

موزیک شاد تو ماشین

و برگشتیم خونه...

همه چیز رو گفتم الا یه چیز

یه چیز که واسه اون رفته بودم

گفتنی نیست

ولی خیلی خوبه

خیلی عمیقه...


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط علی